تبليغاتX
سِــــــــــــــــــــرنـاد...Serenade

سِــــــــــــــــــــرنـاد...Serenade

 

آزادی در بی آرزویی است.
ò
تولد و مرگ اجتناب ناپذیرند ، فاصله این دو را زندگی کنیم.
ò
انسان نمی تواند به همه نیکی کند ولی می تواند نیکی را به همه نشان دهد.
ò
بدی را با عدالت پاسخ دهید و مهربانی را با مهربانی.
ò
اگر تنها از امید انتظار معجزه داری در اشتباهی ، امید باید با حرکت توأم باشد.
ò
دانستن کافی نیست باید به دانسته خود عمل کنید.
ò
این که چقدر زمان داری مهم نیست ، چگونه می گذرانی مهم است.
ò
نیک بخت کسی است که از حال دیگران پند گیرد و بدبخت کسی است که از حال او پند گیرند.
ò
این دوست داشتن است که به انسان توان حرکت کردن می دهد.
ò
یک لبخند به هم نوع می تواند دوستی را برقرار کند.
ò
عشق در ذات انسان است نمی توان آنرا انکار کرد.انسان همواره عاشق است.
ò
عشق به چیزهای پایدار ، انسان را جاویدان می کند.
ò
هرگز نعمت دوست داشتن را از خود دریغ نکنید.
ò
اگر می خواهید دوستتان داشته باشند اول باید دوست داشتن را یاد بگیرید.
Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در سی و یکم تیر 1385 9:28 توسط مهدی |


سخن امروز:
 
 زني هنگام بيرون آمدن از  خانه , سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزي بخوريد.
آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه . آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم
غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن .
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم. زن  پرسيد: چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را  دعوت نکنيم؟
 دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.
زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟
اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم. هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست!
Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در بیست و نهم تیر 1385 7:55 توسط مهدی |


كاش دفتر زندگي ام بدون صفحه اي از نام تو بود .كاش در شهر خاطراتم خانه ات ويران ميشد
وكاش پاسبان چشمانم وقتي كه چشمانت با نگاهي نگاهم را دزديد ،در خواب نبود
كاش عطر حضورت را به نبض روح من نمي پاشيدي و من فراموش مي كردم
رايحه ي خوش با من بودنت را.
كاش با اسب نگاهت جاده هاي خاكي دلم را نمي تاختي و گرد و غبار رفتنت بر چشمانم اوار نمي شد..
و كاش هر گاه به ماه اسمانت مي نگري مرا ميان هر انچه از من به ياد مي اوري ، پيدا كني
افسوس كه نه تو مرا به ياد مي اوري ونه من تو را از ياد مي برم
اگرچه ارزو داشتم كاش هرگز نمي ديدم ترا

Image and video hosting by TinyPic


زرد قنـاري
يكي زرد قناري با وجود سردي بسيار ميان برفها بنشسته است
تن زار و نحيفش ز سردي هوا سخت ميلرزد
به سويش مي روم آهسته و لرزان
و مي گويم : براي من كمي آواز ميخواني ؟
قناري خيره در چشمم با نگاهش حرفها زد
صدايش از ته قلبش برون آمد اشكها بي وقفه از چشمان او جاري
آواز قناري سر به سر غم بود قصه يك عشق نافرجام
قلب كوچك او پـُر زدرد بي وفايي بود
او باز هم مي لرزيد نه از سرما وبرف و باد
بلكه جانش قصد رفتن داشت روح او گويا قراري داشت
خوب مي دانستم درونش شورش و غوغا ست
آري آري گرمي اشكش بيان عشق داغش بود
گـُله هاي برف مي باريد اشكهايش در ميان برف مي غلتيد
آسمان با ديدن او شرمگين ز بارش بود
از جفاي آسمان و اين فلك هم چرخ گردون گفت
بغض راه گلويش بسته بود اماهمچنان سخت مي ناليد
قطره هاي خون ز ديده سخت مي باريد
بعد اندي آن قناري لرزيد افتاد
آخرين آواي او اين بود :عشق يعني پا به پاي يار رفتن
عشق يعني در كنار يار ......
آخرين حرف قناري را نفهميدم دست بر رويش كشيدم
خواستم آن جسم بي جان را كه بر دارم
ناگهان در زير كوه برف در كنار جسم بي جان قناري
يك قناري دگر ديدم مرده بود و ساكت و خاموش
آخرين حرف قناري را خوب فهميدم
عشق يعني در كنار يار مردن
عشق پاك و داغ آنها را در ميان برفهاي سرد با چشم خود ديدم


***********************

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1385 14:59 توسط مهدی |


روز مادر رو به همه مادران عزیز مخصوصا مادر مهربون و نازنین خودم تبریک می گم

و این شعر زیبا و این دسته گل ها رو تقدیم همه مادران مهربون ایرانی می کنم
 
Image Hosted By Imagehigh.com
در پیچ و خم گیسوان تو رد پای کودکی من است
دستهای تو هنوز بوی لالایی می دهد
بوی پونه
بوی خوب شکفتن
بوی گریه های گاه و بیگاه من
برای سرودن تو باید
واژه های تازه ای به دنیا آیند
واژه هایی که هیچ کس نشنیده است
واژه هایی که هیچ شاعری ننوشته است
دستهای تو زیباترین مکان
برای سکونت بوسه های من است
و پاهای تو بهترین دلیل که
هیچ گاه با جاده ها قهر نکنم
به من بگو از کدام راه می توانم به تو برسم؟
ای همه بهشتها فدای تو
ای همه سرنوشتها در خطوط پیشانی ات پنهان
ای با شکوه ترین فرشته عالم
تو از لبخند هایی که در روز قیامت جلوه خواهند کرد
دلنشین تری
تو از سیاره هایی که از ازل تا به امروز
به دور عشق می گردند عاشق تری
درود همه رودها بر تو ای مادر روزهای لبخند
Image and video hosting by TinyPic 
خدا نگهبان هماره اين فرشتگان نگهبان باد !
 
 
قبل از اينکه پا به اين دنياي پر مشغله ي آدما بزارم در بهشت بودم
 
آنجا مکان امني بود ... از کينه و دروغ و ريا خبري نبود...
 
روزها با فرشتگان بازي مي کردم
 
 و شبها با نوازش و داستان هاي زيبايشان به خواب مي رفتم
 
تا اينکه روزي خداوندمرا نزد خود خواست و گفت:
 
 " وقت رفتنت به زمين فرا رسيده ..."
 
 من با شنيدن اين حرف ناراحت شدم به خداگفتم:
 
"خدايا اما من نمي خواهم از اينجا بروم دلم براي فرشته ها تنگ ميشه"
 
خداگفت:"نگران نباش يکي از اين فرشته را محافظت خواهم گذاشت..."
 
كه با بهانه گيري گفتم :خدايا ولي ديگر فرشته اي نيست که با من بازي کند و شب
 
ها برايم قصه بخواند و خيلي از کار هاي ديگر را برايم  انجام دهد و بهم بياموزد..."
 
خداوندلبخند زد و گفت:
 
" فکر اون را هم کردم به زمين که بروي فرشته اي منتظر تو است
 
 او به تو مي آموزد که چگونه حرف بزني
 
 
راه بروي و تمام کارهايي را که مي گويي او برايت انجام خواهد داد اگر مريض شدي 
 
شب را بخاطرت با بيداري به صبح مي رساند
 
 او حتي از فرشته محافظت هم برايت عزيزتر خواهد بود"....
 
 از خداپرسيدم:"نام آن فرشته ي مهربان چيه؟!..."
 
خدا بار ديگر لبخندي زد و گفت:
 
" نام او مهم نيست فقط کافي است به او بگويي

 
•¤**¤•مادر •¤**¤•
 

 
مادر عزيزم فرشتهء نگهبانم هميشه دوستت دارم.
 
Image and video hosting by TinyPic
 
زن از دیدگاه قران
 اگر انسان وارسته شد می ‏تواند الگوى ديگر انسان‌ها قرار گيرد. اگر مرد باشد الگوى مردم است نه مردان، و اگر زن باشد باز الگوى مردم است نه زنان. اين مطلب را قرآن كريم به صورت صريح روشن كرده و چهار زن را به عنوان زن نمونه (دو نمونه خوب و دو نمونه بد) ذكر می ‏كند.
 قرآن كريم از مريم عليهاالسلام به عنوان صديقه ياد كرده است كه اين مبالغه در تصديق است. بدين معنا كه نه تنها مصدقه، صادق و صديق است ‏بلكه صديق است.
صديقين گروهى هستند كه با انبيا و صالحين و شهدا همراه و هم قافله ‏اند. اينان قافله سالار كوى الهي اند. افراد عادى چه زن و چه مرد در نماز و نيايش‌ها و عباداتشان از ذات اقدس اله مسالت می ‏كنند.
  
گاهى خداوند می گويد راه راست را به شما نشان می ‏دهم و زمانى براى تشويق می ‏فرمايد: توفيق سلوك در راهى را كه انبيا رفته‏ اند به شما عطا می ‏كنم و زمانى بالاتر از اين را نويد می ‏دهد و می ‏فرمايد: شما را با همراهان و همسفران و قافله ‏سالارانى چون انبيا و صديقين و شهدا و صالحين همراه می ‏كنم. يكى از صديقين مريم ‌عليها‌السلام است. كه همراهى با او اختصاصى به زنها ندارد تا زنها بگويند خدايا راه مريم را به ما ارائه بده بلكه همه نمازگزاران از خداوند راه صديقين را می ‏طلبند كه مريم هم جزو صديقين است.
  
در فرهنگ وحى از زن به عظمت ‏ياد شده و اختصاصى به قرآن ندارد بلكه در انجيل، تورات و صُحف خليل الله نيز مطرح بوده است. با فرشتگان تكلم نمودن و بشارت آنها را دريافت كردن، سخن خويش را با آنها در ميان گذاشتن، و سخن آنان را شنيدن، اينها همه مواردى است كه زن نيز همانند مرد در همه اين صحنه ‏ها سهيم بوده و اگر پدر پيامبرى، با ملائكه سخن می‏گويد، مادر پيامبر نيز، با آنها گفتگو دارد.
 
 
 
"فرشته‌ی انس "

در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست
 در آن وجود که دل مرد، مرده است روان
به هیچ مبحث و دیباچه‌ای، قضا ننوشت
 برای مرد کمال و برای زن نقصان
زن از نخست بود رکن خانه‌ی هستی
 که ساخت خانه‌ی بی پای بست و بی بنیان؟
زن ار به راه متاعب نمی گداخت چو شمع
 نمی شناخت کس این راه تیره را پایان
چو مهر، گر که نمی تافت زن به کوه وجود
 نداشت گوهری عشق، گوهر اندر کان
فرشته بود زن، آن ساعتی که چهره نمود
 فرشته بین، که برو طعنه میزند شیطان
اگر فلاطن و سقراط، بوده‌اند بزرگ
 بزرگ بوده پرستار خردی ایشان
بگاهواره‌ی مادر، به کودکی بس خفت
 سپس به مکتب حکمت، حکیم شد لقمان
چه پهلوان و چه سالک، چه زاهد و چه فقیه
 شدند یکسره، شاگرد این دبیرستان
حدیث مهر، کجا خواند طفل بی مادر
 نظام و امن، کجا یافت ملک بی سلطان
وظیفه‌ی زن و مرد، ای حکیم، دانی چیست؟
 یکیست کشتی و آن دیگریست کشتیبان
چو ناخداست خردمند و کشتیش محکم
 دگر چه باک ز امواج و ورطه و طوفان
به روز حادثه، اندر یم حوادث دهر
 امید سعی و عملهاست، هم ازین، هم ازان
همیشه دختر امروز، مادر فرداست
 ز مادرست میسر، بزرگی پسران
اگر رفوی زنان نکو نبود، نداشت
 بجز گسیختگی، جامه‌ی نکو مردان
توان و توش ره مرد چیست؟ یاری زن
حطام و ثروت زن چیست؟ مهر فرزندان
زن نکوی، نه بانوی خانه تنها بود
 طبیب بود و پرستار و شحنه و دربان
بروزگار سلامت، رفیق و یار شفیق
 بروز سانحه، تیمارخوار و پشتیبان
 
 
Image and video hosting by TinyPic 
بسم الله الرحمن الرحیم
انا اعطیناک الکوثر * فصل لربک وانحر * ان شانئک هو الابتر
 
 
 
آفتابی ز شبستان رسالت بدميد        که چو خورشيد جهان گير و جهان آرا شد
 
تهنيت باد:
سال روز ميلاد اسوه زهد و تقوا، نازدانه آل کسا، اقيانوس علم و حلم، چشمه سار نجابت، صابره عصمت، عصاره بعثت، هم کفو ولايت، پيوند دهنده حلقه نبوت و ولايت، بارور کننده درخت امامت، کوثر الهی، قصيده پاکی ها، مثنوی عرفان، غزل خوبی ها، مدافع ولايت، ام ابيها، صديقه کبری، فاطمه زهرا (س) بر همه شيفتگان و ره پويان طريقش تبريک و تهنيت باد.
 
 
 
تفسير كوثر
امشب؛ شب ولادت زهراى‏ اطهر است‏
كز نور طلعتش همه عالم منوّر است‏
خورشيد طالع است به دامان مصطفى‏‏
كز مقدمش ستاره اسلام ازهر است‏
كوثر عطا نمود خدا بر رسول خويش‏
الحق جمال فاطمه تفسير كوثر است‏
مرضيه است و راضيه زهراى بی ‏گناه‏
كو را تمام عرصه جنّت مسخّر است‏
او گوهريست نادره كز لطف كردگار
دخت رسول اكرم و همراز حيدر است‏
ماه نبى و يار على مادر حسين‏‏
از هر زنى به تارك تاريخ برتر است‏
 
 
 
از تو می آموزيم ...
ای زهرای زندگی!
ای اسوه عفاف!
از تو می آموزيم : حيا و حجاب را در جامعه ، متانت و ادب را در گفتار ، سادگی و دوری از تجملات را در زندگی، تن پوش قناعت را در معاش، حسين پروری و زينب آفرينی را در تربيت!
ای زهرای نجابت!
از تو درس می گيريم:
تعالی روح و جان را در سايه عبادت ، شکوه زندگی را درصفا و صداقت و استقامت و نستوهی را در دفاع از امامت.
از تو می آموزيم: سرنهادن برسجاده عبوديت را، دست نياز گشودن به آستان خدای بی نياز را، زمزمه و راز و نياز و نماز را ، شيرينی کام جان با تلاوت قرآن را، يتيم نوازی و احسان و دستگيری از بينوا را ، تلاش روزانه و نجوای شبانه را، دين شناسی ، معرفت آموزی و پارسايی را.
چگونه بودن را، و ... چگونه زيستن را.
ای بتول بيداری و بزرگواری!
سخنانت در زيبايی و عمق به وحی می ماند، رفتارت، آينه خلق و خوی" رسول الله"، قلب مهربانت، پناهگاه حسن و حسين و تکيه گاه شير خدا بود.
وجودت، يادآورمحمد بود، سجودت، فرشتگان و قدسيان را به تسبيح و تقديس وا می داشت، رضايت، رضاي خدا و رسول بود و خشم و غضبت، خشم پروردگار!
دانای رازها بودی و عالمه غير معلمه!
ای چشمه سار حکمت، دريای بيکران خصال نکوی تو از " دانش " و " وفا" و " حيا" موج می زند!
در چهره ات حيای محمد (ص) نهفته است ، در گفته ات، کلام پدر هست جلوه گر ، ای مادر پدر!
ای فاطمه!...
عشق را هم ز تو بايد آموخت، و مناجات و عبوديت را، وصميميت را، و خدا را هم، بايد از کلام تو شناخت خانه از نام تو عرفان دارد و ... شب، از ياد تو عطر آگين است.
 
Image and video hosting by TinyPic
مادر 
حق مادرت بر تو این است که بدانی او تو را در جایی حمل کرده است که هیچ کس حمل نمی کند و از میوه دلش آن به تو داد که هیچ کس به دیگری نمی دهد .     امام سجاد «ع»
 
خداوند به سپاسگزاری از خود پدر و مادر فرمان داده است از پدر و مادرش سپاس گزاری نکند ، خداوند را سپاس نگفته است . امام رضا «ع»
 
 
مادر! چه کلمه سهل و ممتنعی. چه کلمه مقدسی و چه مفهوم زیبایی! جالب است که زبانهای مختلف برای مفهوم مادر کلماتی در همین حدود دارند. ماذر - مامان - مام - ام و... برای گفتن آن  لب حالت خاصی می گیرد! اوج احساس و عاطفه! اوج دوستی و محبت.
 امروز ، روز توست. از تو گفتن و برای تو نوشتن، قلمی توانا و هنری بيتا می‌خواهد كه من فاقد آنم. تو بزرگتر از آنی كه قلم شكسته چون منی يارای صعود به بارگاه آسمانی‌ات را داشته باشد و فخر خاكساری درگاهت ، رفيعتر از آن است كه بتوانم از لذت اغوايش دل بكنم
چه كنم كه بضاعت بيان حق شناسی سزاوارنه‌ات را ندارم چكنم كه توشه‌ای بيش از اين در کوله بارم نیست.پس سخاوتمندانه همين دلواژه‌های سترون و نارسم را بپذير و همای سعادت ستايشت را بر شانه‌های لرزانم بنشان
 
 
مادر
امروز روز توست
روزي كه پايداري آن چون هميشگي است
روزي كه نام اصلي آن،(روز زندگي) است
از اولين قدم،
از لحظه نخست
جز روز تو عزيز دلم،روز خوب نيست
روز تو منحصر به طلوع و غروب نیست.....
هر روز نيك روز توست،
هر شام شام توست
زيبايي و طراوت گلها، ز نام توست
مهتاب روشني،
تو فروغ ستاره اي
زيباترين بهار مني،ماه پاره ای اي
از گرمي وجود تو خورشيد گرم شد
دلهاي سخت و سنگ، در بر مهر تو نرم شد


كيست مادر؟ نقشه ايجاد ما
كيست مادر؟ باني بنياد ما
قلب او سرچشمه اميد هاست
سينه او مشرق خورشيدهاست
رمز عشق جاوداني مادر است
كيمياي زندگاني مادر است
هر چه دارم من همه از مادر است
پاي تا سر شعله ام زين اخگر است


 
 
 
عين آن رازی که ميدانی‌ست او
يا همانی که نميدانی‌ست او
نامه‌ايی ناخوانده با خط کهن
قصه‌ايی تازه که ميخوانی‌ست او
درد دارد، کو که پيدايش کنی
همدم هر درد پنهانی‌ست او
کار و بارش سوختن، افروختن
آنکه در کارش فرومانی‌ست او
لحظه‌ايی از غمگساری دور نيست
گريه‌ی هر ابر بارانی‌ست او
بوی گيسوی سپيدش محشر است
بهتر از هر گل که ميدانی‌ست او
دوستش دارم که در سرمای عمر
همچو گلهای زمستانی‌ست او
روح او پايان نمي‌گيرد به مرگ
ماندنی در عالم فانی‌ست او
از بدايت تا نهايت عاشق است
عشق اول، عشق پايانی‌ست او
اين شگفت نازنين دانی که کيست؟
مادر پر مهر ايرانی‌ست او
 
Image and video hosting by TinyPic
                                                               

+ نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1385 9:17 توسط مهدی |


 Image and video hosting by TinyPic

 به نام خداوند خوبیها و به نام خداوند زیباییها
 سلام به همه ی دوستان عزیز یه شعر دیگه می نویسم براتون امیدوارم خوشتون بیاد و منو از نظرات با ارزشتون بی نصیب نذارین.
 شعرهایم را شکستی
 غصه در آغوش رفتی
 حرمت یک جفت چشم عاشقت را
 بی بهانه..بی مهابا شکستی
 تو که رفتی دنیا تیره شد
 دستهایم خسته و شعرهایم بسته شد
 آنقدر از جاده ها نام و نشانت خواستم
 راه هم از یک مسافرخسته شد
 وقتی که تو رفتی آسمان هم گریید
 شمعدانی سوخت عاشقانه پرسید
 منتظر می مانی؟تا بیاید؟
 گریه کردم خود فهمید!
 منتظر ماندم با دلی خسته
 منتظر ماندم به درهایی بسته
 تا که شاید یک روز او بیاید
 دل پراز تردید که آیا می آید؟
 یک نفر آمد که چشمانش زلالی داشتند
 حرفهایش بوی تواز تو نشانی داشتند
 من گمان کردم که او همتای توست
 عشق او مانند تو همرنگ توست
 پاک و بیرنگ است ..خاموش
 هم آوای توست....
 آن مسافر دستهایم را سردو بی جان کرد
 خسته بودم خسته تر کرد
 آن مسافر حرمت عشقم شکست
 پرواز را از یادم برد پرهایم شکست
 چشم های انتظارم بسته شد
 من نگاهم بر راه تو یک خسته شد
 با دلی پردرد بر راهت نشستم
 با یک بغض نشکسته بر راهی که رفتی خواندم
 بیا دیگر که جانم خسته است
 بیا دیگر که پرها بسته است
 بیا دیگر که بر این سرنوشت
 ایزدش مهر تمامی بسته است
 یک شبی آمد ماه می لغزید
 در دلم غوغا بود گرچه دل می ترسید
 آمدی شب از دلم رخت خود را بست
 جای آن یک خورشید" عشق زیبایت" نشست
 شعر یعنی عشق یعنی بودنت
 عشق یعنی آن نگاهت..غصه یعنی رفتنت
 شعرهایم با تو رفت و با تو آمد
 خنده هایم با تو رفت و با تو آمد
 وقتی که تو هستی آسمان هم آبیست
 دستهای سرد و بیجانم آفتابیست
 وقتی که تو هستی آسمان رنگ صدفهاست
 چشمهایم خسته اند اما
 "زندگی زیباست"
 
Image and video hosting by TinyPic
دعا برای تو

هر چی دریا رو زمینه قدر چشمات نمیتونه

 ابر بارونی بیاره

وقتی دلگیریو تنها قربت تمام دنیا

از دریچه ی قشنگ چشم روشنت

میباره . نمی تونم قریبه باشم توی آیینه

چشمات تو بزار تا من بسوزم مثل شمعی

  توی شبهات 

میگم برای اینکه عاشق باشی عشقت

 باید کهکشانی باشه تا بتونی اندازه ی

تمام ستاره های دنیا معشوقتو دوست

داشته باشی اگه غیر از این باشه

معلومه که عاشق نیستی و نمیدونی

درد یه عاشق وقتی تنها باشه مثل

سوختن توی آتشه . پس تو هم سعی

 کن عاشق باشی.

هیچ تنها و غریبی طاقت دوری چشماتو نداره

به آسمان می نگرم   جز صدایت نجوایی نیست

به آب می نگرم زیبایی هایت هویداست

به شفق می نگرم ((((((تو را میبینم))))))

ای کاش میدانستم تو که هستی؟؟؟

ای کاش ........

ای کاش.........

             ای کاش.........               

    ای کاش میدانستم.

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1385 9:51 توسط مهدی |


 

فرشته و شاعر
شاعر وفرشته ای باهم دوست شدند فرشته پری به شاعر دادو شاعرشعری به فرشته .
شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت وشعرهایش بوی اسمان گرفت وفرشته شعر شاعر را زمزمه کردودهانش مزه
عشق گرفت.
خدا گفت:دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی اسمان را بشنود
زمین برایش کوچک است وفرشته ای که مزه
عشق را بچشد اسمان برایش تنگ.
پر فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای اسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه ای زمین را نشانش بدهد شب که هر دو به خانه برگشتند 
روی بال فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر

Image and video hosting by TinyPic
 گل من گریه مکن،
 که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
 قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
 گل من گریه مکن
 سخن از اشک مخواه
 که سکوتت گویاست
 از نگه کردنت احوال تو را می دانم
 دل غربت زده ات، بی نوایی تنهاست
 من و تو می دانیم چه غمی در دل ماست
 گل من گریه مکن،
 اشک تو صاعقه است
 تو بهر شعله، چشمان ترم می سوزی
 بیش از این گریه مکن،
 که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
 گل من گریه مکن،
 من چو مرغ قفسم
 تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
 گل من گریه مکن،
 که در آئینه ی اشک تو غم من پیداست
 قطره ی اشک تو داند غم من دریاست
 دل به امید ببند
 نا امیدی کفر است
 چشم ما بر فرداست
 ز تبسم مگریز
 درد دندان تو در غنچه ی لبها زیباست...

 

 

Image and video hosting by TinyPic

0تو  ... من ...
 
 
    من از پي كار خود و تو از پي كار خودت
    به اين جهان نيامده ام تا با خواسته هاي تو زندگي كنم ،
    تو هم نيامده اي تا به دلخواه من زندگي كني ،
    تو تويي و من من ،
    اگر تصادفاً همديگر را يافتيم زهي سعادت ،
    و اگر نه ، چاره نيست .
   
    اين مهم است كه بدانيم  روابط  متقابل ما با ديگران طبيعي و صادقانه باشد ،
    خودمان همان گونه كه هستيم باشيم و بگذاريم آنها هم همان گونه كه هستند
    باشند . « " تو " » تويي  و « " من " » منم .
 
 
            
   خانه ام مي گويد : " مرا ترك مكن ،
   زيرا كه گذشته ي تو در من جاري است . "
   راه به من مي گويد :" بيا و روزگار را در من سپري كن ،
   زيرا كه من آينده ي توام . "
   ولي من به راه و خانه مي گويم :
   " من  نه گذشته اي دارم و نه آينده اي . اگر اينجا بايستم ،
  اين رفتن در ماندن من است ، و اگر بروم اين ماندن در رفتن
  است . تنها عشق و مرگ هستند كه همه چيز را تغيير مي دهند .
  جبران خليل

Image and video hosting by TinyPic
 
گفتگوی چهار شمع
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.
 
Image and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در یازدهم تیر 1385 13:53 توسط مهدی |


سلام خدمت دوست خوبم زر وحشی .به افتخار شما وبلاگ قبلی مو حذف کردم و این وبلاگو انتخاب کردم

 

Image and video hosting by TinyPic

  

به نام تنهاترين كسي كه در تنهاييم تنهايم گذاشت
 
شبي كه بغض عشق تمام وجودم را مي فشرد و از بي همدمي دلم خراب شده بود به آسمان پناه بردم يك دفعه چشمم به ستاره اي اقتاد كه جور ديگري به من چشمك زد و احساس كردم مثل بقيه نيست پس او را به خانه ي زخم خورده ي دلم با تمام وجود دعوت كردم و ستاره درخشيد تمام شبم فقط با بودن آن ستاره روشن شد و پس از آن من هر روز آرزوي رسيدن شب را مي كردم به عشق ديدن آن ستاره حتي روزهاي من هم رنگ شب گرفته بودند عاشق شب و متنفر از روز شدم شبي كه مثل هر شب براي ديدن ستاره بي قرار بودم هر چه نشستم نيامد نيمه شب بود و همه ي ستاره ها بودند جز ستاره ي من براي يك دم قلبم ايستاد و از ترس آنكه او را از دست داده باشم چشمهايم را بستم ناگهان صداي رعد و برق مرا به خود آورد چشمهايم را باز كردم با ديدن گريه ي آسمان طاقت نياوردم بغض گلويم را فشرد فرياد زدم دلم شكست گريه كردم شب بعد دوباره رفتم ولي اين بارهم نه از ستاره خبري بود نه گريه ي آسمان فهميدم اشك آن شب آسمان به خاطر رفتن ستاره بود براي هميشه آسمان كه مادر آن ستاره بود چقدر راحت به رفتنش عادت كرد اما من هنوز كه هنوز است شبها براي ديدن ستاره ام همان ستاره ي بي معرفت زير آسمان جلوي نگاه تمسخر آميز ستارگان ديگر به خود براي آمدنش اميد مي دهم و ميدانم هيچ گاه به رفتنش عادت نمي كنم و نگاهم بعد ار او به هيچ ستاره اي خيره نمي شود
Image and video hosting by TinyPic

تنهايي پر وصله

شايد يک روز
تقدير ، گوش مرا گرفت
و با اردنگي
از دنيايي نا شناخته
به اين دنيا
که پر از آب و سبزه و ماهتاب و گرگ و گراز است
وارد کرد
تعارف که با کسي ندارد
دختر خاله و دختر عمو هم سرش نمي شود
اما من
که همه ي اين ها سرم مي شد
با اردنگي
دست شعر را گرفتم
که با من سياهي را تجربه کند
که با من
با ذغال سياه
ديوارهاي خانه مردم را خط بکشد
که با من
سنگ تيري شود
که پسرک به کلاغ مي زد
که با من موهايش را شانه بزند
که با من فرق سر، باز کند
که با من
به خاطر غرق شدن مرد ماهيگير ، گريه کند
که با من
آن قدر تنهايي اش پر وصله شود
که ديگر جاي هيچ رفو نباشد
که با من ...

Image and video hosting by TinyPic

گاه كه از خود رها مي شوم و ديده به دست خواب ميدهم مسافر شبهايي مي شوم كه در آن باغها پر از انگور است و انجير ... خدايا ميوه بهشتي مي خواهم ... انار بدهيد ... دستهاي من التماس يك سيب را به پيشگاهتان خواستار است .. هنوز عاشقم و هنوز دلم مي تپد ... من مسافر دهه هفتادم ! ... هنوز من خيال مي كنم ... دلها عاشق مي شوند ... دلها مي مانند ... دلها مي سوزند ... هنوز من حقيقت را جستجو مي كنم ... هنوز من خويش را در صحراي ذلت خوار نكرده است .. هنوز روح حقيقت خواه من تن خاكي مرا دفن مي كند در انديشه هايش ... نه گور به گور كه گور شايسته مردگان است ... روح من خواهش بي امان شيطاني وسوسه را پليد شمرده و من ذات خويش را يافته است ... زشت يا زيبا چنينم ... خوب يا بد سرشت من اين است ... و اكنون كه به رعايت عاشقي دلم جوان مانده است ،‌سهم عقل خويش را بر مي دارم و آواز مي خوانم كه من خود را دوست دارم

Image and video hosting by TinyPic 

وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد..........
و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ...
حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست.... لبخند شیرینت  را ندارم ......
وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند
وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است  
وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم
وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم
وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام
وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است  
من می مانم و یاد تو  و دلی پر درد .....
سفره ای از عشق و غزل.... و شمعی که به یاد چشمان
روشنت تا صبح می درخشد
در خیالم .... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ...
و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم 
به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم
نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند 
نگاهت می کنم
و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم   
با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است
تو را می خوانم
غزل های خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد میزنم :
دوستت دارم..... دوستت دارم....... دوستت دارم

  Image and video hosting by TinyPic

یا لطیف
 
حدیث دیگری از عشق
 
قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
 
***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
 
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
 
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
 
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
 
Image and video hosting by TinyPic
 
 عشق ملغمه ای از روحیات  مهار ناپذیر و ظاهرا ناهمسازه.ادمها هنگامی عاشق هستنندکه ترکیب عجیب و غریبی از لذت ودرد شیدایی و اندوه سرمستی و نامیدی   روتو صیف کنندعشق ظاهرا یه سفینه فضایی که فقط بین دو مکان در حرکت جهنم و بهشت.  قدیمیترین شعر عاشقانه دنیا موجود در هجدهمین سلسله پادشاهی مصر باستان سروده شده است  عشق تو دنیا از قدیم تعابیر زیادی رو براش اوردن مثلا تو مصر عشق رو شکلی از شیدایی خایان در نظر گرفته انند یا برخی از اعراب می   گفتتندجننون اشکال مختلفی دارد که عشق یکی از این اشکال است
             عشق از نظر فروید یک پدیده جنسی است  پدیدهای که ناشی از واپس زدگی جنسی در زندگی وسر خوردگی ان می بیند در سال 1925 تهییه کننده افسانه ای هالیوود سام گالدوین به فروید در ازای نوشتن یه فیلنامه در مورد عشق 100 هزار دلار پیشنهاد داد چون فروید رو متخصص عشق در جهان می دونستند ولی فروید عملا هیچ حرفی واسه گفتن نداشت چون دل مشغولی عمده او جنسیت بود
:اریش فروم با خلاصه کردن دیدگاه فروید نتیجه گرفت   عاشق شدن همیشه به غیر طبیعی بودن نزدیک بوده است همیشه با کوری نسبت به واقعیت همراه بوده است وسواس گونه وبا  بنتقالی از اشیا دوست داشتنی کودکی صورت می پذیرد
چارز داروین یکی از بزرگترین نظریه پردازان علم روانشناسی است یه روز داروین نظراتشو در مورد زن و عشق داشتن و نداشتنش نوشت در مورد نداشتنش حدودا5صفحه سودهاش نوشت ولی در مورد داشتنش نوشت یه زن از یه سگ بهتره تا اینکه عاشق دختر عمویش میشود و بعدا بزگترین نظریه ها را در مورد عشق می دهد
افلاطون در رساله فدروس این طور بیان می کند که وقتی کسی معشوقش را می بیند روحش به یاد وضعیت تکامل یافتعه ای می افتد که پیش از تولداز ان برخوردار بوده است این یادوری باعث تجدید حیات روح می شود کهاز ان به صورت رشد مججدد بالها تعبییر می شود همزمان با رشد بالها روح به تپش می افتد و با احساس هایی نظیر عذاب جدان وازردگی  و درد به ستوه می اید جالب بدونین که عشق رو در قرن 15 به مالخولیا تعبیر می کردنند که در حقیقت هم همین است اخه به مالخولیا پریشانی روان می گویند واز اون به بهد در مورد عشق تحقیق شده ابن سینا هم نظریه هایی داده تا اینکه به نظریه استنبرگ می رسیم که به قاعده مثلث استنبرگ مشهور است که در اون عشق به سه قسمت عشق پر شور عشق صمیمی و عشق پوچ تقسیم کرده که توضیح اون روخواهم گفت
در اخر چیزی که مسام از زمان خلقت ادم   تا به حال عشق مهمترین مشغله ادما بوده ولی از نظرمن عشق یه مرض یه می دونیم که مرض همیشه نا خوشا یند پس  چطور ادما محتاج عشقنند چون
عشق یه مرض خوشا ینده من از نظراتون بی دریغ نکنید مرسی وسلام
Image and video hosting by TinyPic


+ نوشته شده در دهم تیر 1385 14:30 توسط مهدی |


 

 دیشب دوباره یه سری به خیالاتم زده بودم هوا خوب بود و آسمون صاف وبدون ابر بود میدونید چیکار کردم ........ رفتم تمام آرزو هامو که توی یه بغچه پیچیده بودم آوردم و یکی یکی اونها رو بردم توی دل سیاه شب مثل ستاره ها آویزون کردم و آخرش هم که می خواستم اونا رو بشمارم انگشت کم آوردم بعد از اینکه کلی با ذوق و شوق به ارزو هام توی دل سیاه شب نگاه میکردم دیدم خیلی از اونها رو بیخودی بردم و تو دل آسمون آویزون کردم چون رسیدن به خیلی از اونا در حد و توان من نیست پس رفتم و یه سبد حصیری برداشتم و تمام آروزهایی رو که فکر میکردم در حد من نیست رو از آسمون شب پس گرفتم .آخرش هم نتیجه گرفتم که هر کسی باید اول استعدادها و توانایی های خودشو ببینه بعد آرزو کنه اینطوری اگه فقط یه آرزو هم بکنه مطمئنا براورده میشه

Image and video hosting by TinyPic

هم سفر نقطه چين ها
 
چشمانت قفل مي شود 
به چشمانم مي چسبد
مثل دستي هنگام يادگاري
به شيره ي درخت
يا لبي هنگام تشنگي
به لب دريا
و يا واژه هايي درون شعري محکم
ديشب که از پشت ابرها
بيرون نيامده بودي
آسمان را گريستم
در آسمان به جاي تو 
ماهي کشيدم
و به ياد تو 
تا صبح به آن خيره شدم
چند ماه از ديشب گذشته است
و من هنوز هم سفر نقطه چين هاي آسمانم

Image and video hosting by TinyPic

سکوت من ترانه من است
 
سکوت من خود سرود و ترانه من است 
و گرسنگی من همان سیری من است 
و آب در تشنگی من جریان دارد 
و در هوشیاری من مستیهاست 
و عروسیهاست در فغان و شکوه من 
و دیدارهاست در غربت تنهائیم 
و پنهانی من عین ظهور
و ظهور من همه ستر و حجاب است 
 
چه بسیار که از غمها شکوه می کنم 
و قلبم بدان غمها بر خود می بالد 
چه بسیار که می گریم و دندانهایم به خنده رخ می نمایند 
و چه بسیار که در آرزوی دوست دلم پر می شکد 
و دوست در کنارم نشسته است 
و چه بسیار که چیزی را طلب می کنم 
و آن چیز در در حلقه نگین من است 
گاه شب تاریک دشمنانم را ( که همان رهزنان حواسند) در پرده ظلمت می پوشاند 
تا من پرده رویاهای خویش را بگسترم 
و آنگاه صبح هوشیاری باز پرده را در می پیچد و به کناری می نهد

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در دهم تیر 1385 13:47 توسط مهدی |


X


Home
Email
Bahar20

Archives

مرداد 1387

تیر 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آبان 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385



Links

تنهایی نمناک من...(تنها ...)
شیــریـــن
امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست(مونا)
تا همیشه(سمیه مهران)
سرزمین رویایی عشق(سمیرا)
بانوی سفید پوش (لیلی)
یادگاری های مجازی ایدا
آمده , یار آمده در بگشایید(یکا)
ماه آبي(مهديه)
قاب بي عكس(تينا)
اكيپ با حال...(ليدا)
دنياي هستي(هستي)
دو كبوتر عاشق
سبز اما عاشق (شيما)
آزاد از قید عشق(الهام)
عشق(یاسمین)
تنها محبت مهربانی(مریم)
شوق زندگی عشق پاک(محبوبه)
خط خطی( عطیه )
غریبه
فصل سرد(هیوا)
رویاهای رنگی(طیبه)
ســــــــــــایـــــــه
بهترین کد های موزیک برای وبلاگ
طـــراح قـــالــب
** احساسی ترین نوشته ها **
کسب درآمد
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
منبع کد آهنگ برای وبلاگ
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های بهاربیست


LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه