|
+ نوشته شده در سی و یکم تیر 1385 9:28 توسط مهدی |
+ نوشته شده در بیست و نهم تیر 1385 7:55 توسط مهدی |
كاش دفتر زندگي ام بدون صفحه اي از نام تو بود .كاش در شهر خاطراتم خانه ات ويران ميشد + نوشته شده در بیست و هشتم تیر 1385 14:59 توسط مهدی |
روز مادر رو به همه مادران عزیز مخصوصا مادر مهربون و نازنین خودم تبریک می گم + نوشته شده در بیست و پنجم تیر 1385 9:17 توسط مهدی |
عشق یعنی آن نگاهت..غصه یعنی رفتنت
شعرهایم با تو رفت و با تو آمد
خنده هایم با تو رفت و با تو آمد
وقتی که تو هستی آسمان هم آبیست
دستهای سرد و بیجانم آفتابیست
وقتی که تو هستی آسمان رنگ صدفهاست
چشمهایم خسته اند اما
"زندگی زیباست"
دعا برای تو
هر چی دریا رو زمینه قدر چشمات نمیتونه
ابر بارونی بیاره وقتی دلگیریو تنها قربت تمام دنیا از دریچه ی قشنگ چشم روشنت میباره . نمی تونم قریبه باشم توی آیینه چشمات تو بزار تا من بسوزم مثل شمعی توی شبهات میگم برای اینکه عاشق باشی عشقت باید کهکشانی باشه تا بتونی اندازه ی تمام ستاره های دنیا معشوقتو دوست داشته باشی اگه غیر از این باشه معلومه که عاشق نیستی و نمیدونی درد یه عاشق وقتی تنها باشه مثل سوختن توی آتشه . پس تو هم سعی کن عاشق باشی.
هیچ تنها و غریبی طاقت دوری چشماتو نداره به آسمان می نگرم جز صدایت نجوایی نیست
به آب می نگرم زیبایی هایت هویداست به شفق می نگرم ((((((تو را میبینم)))))) ای کاش میدانستم تو که هستی؟؟؟ ای کاش ........ ای کاش......... ای کاش......... ای کاش میدانستم. + نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1385 9:51 توسط مهدی |
فرشته و شاعر
0تو ... من ... گفتگوی چهار شمع
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. » شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد. وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد. بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم. + نوشته شده در یازدهم تیر 1385 13:53 توسط مهدی |
سلام خدمت دوست خوبم زر وحشی .به افتخار شما وبلاگ قبلی مو حذف کردم و این وبلاگو انتخاب کردم تنهايي پر وصله گاه كه از خود رها مي شوم و ديده به دست خواب ميدهم مسافر شبهايي مي شوم كه در آن باغها پر از انگور است و انجير ... خدايا ميوه بهشتي مي خواهم ... انار بدهيد ... دستهاي من التماس يك سيب را به پيشگاهتان خواستار است .. هنوز عاشقم و هنوز دلم مي تپد ... من مسافر دهه هفتادم ! ... هنوز من خيال مي كنم ... دلها عاشق مي شوند ... دلها مي مانند ... دلها مي سوزند ... هنوز من حقيقت را جستجو مي كنم ... هنوز من خويش را در صحراي ذلت خوار نكرده است .. هنوز روح حقيقت خواه من تن خاكي مرا دفن مي كند در انديشه هايش ... نه گور به گور كه گور شايسته مردگان است ... روح من خواهش بي امان شيطاني وسوسه را پليد شمرده و من ذات خويش را يافته است ... زشت يا زيبا چنينم ... خوب يا بد سرشت من اين است ... و اكنون كه به رعايت عاشقي دلم جوان مانده است ،سهم عقل خويش را بر مي دارم و آواز مي خوانم كه من خود را دوست دارم وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد.......... یا لطیف
حدیث دیگری از عشق
قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
عشق ملغمه ای از روحیات مهار ناپذیر و ظاهرا ناهمسازه.ادمها هنگامی عاشق هستنندکه ترکیب عجیب و غریبی از لذت ودرد شیدایی و اندوه سرمستی و نامیدی روتو صیف کنندعشق ظاهرا یه سفینه فضایی که فقط بین دو مکان در حرکت جهنم و بهشت. قدیمیترین شعر عاشقانه دنیا موجود در هجدهمین سلسله پادشاهی مصر باستان سروده شده است عشق تو دنیا از قدیم تعابیر زیادی رو براش اوردن مثلا تو مصر عشق رو شکلی از شیدایی خایان در نظر گرفته انند یا برخی از اعراب می گفتتندجننون اشکال مختلفی دارد که عشق یکی از این اشکال است
عشق از نظر فروید یک پدیده جنسی است پدیدهای که ناشی از واپس زدگی جنسی در زندگی وسر خوردگی ان می بیند در سال 1925 تهییه کننده افسانه ای هالیوود سام گالدوین به فروید در ازای نوشتن یه فیلنامه در مورد عشق 100 هزار دلار پیشنهاد داد چون فروید رو متخصص عشق در جهان می دونستند ولی فروید عملا هیچ حرفی واسه گفتن نداشت چون دل مشغولی عمده او جنسیت بود :اریش فروم با خلاصه کردن دیدگاه فروید نتیجه گرفت عاشق شدن همیشه به غیر طبیعی بودن نزدیک بوده است همیشه با کوری نسبت به واقعیت همراه بوده است وسواس گونه وبا بنتقالی از اشیا دوست داشتنی کودکی صورت می پذیرد چارز داروین یکی از بزرگترین نظریه پردازان علم روانشناسی است یه روز داروین نظراتشو در مورد زن و عشق داشتن و نداشتنش نوشت در مورد نداشتنش حدودا5صفحه سودهاش نوشت ولی در مورد داشتنش نوشت یه زن از یه سگ بهتره تا اینکه عاشق دختر عمویش میشود و بعدا بزگترین نظریه ها را در مورد عشق می دهد افلاطون در رساله فدروس این طور بیان می کند که وقتی کسی معشوقش را می بیند روحش به یاد وضعیت تکامل یافتعه ای می افتد که پیش از تولداز ان برخوردار بوده است این یادوری باعث تجدید حیات روح می شود کهاز ان به صورت رشد مججدد بالها تعبییر می شود همزمان با رشد بالها روح به تپش می افتد و با احساس هایی نظیر عذاب جدان وازردگی و درد به ستوه می اید جالب بدونین که عشق رو در قرن 15 به مالخولیا تعبیر می کردنند که در حقیقت هم همین است اخه به مالخولیا پریشانی روان می گویند واز اون به بهد در مورد عشق تحقیق شده ابن سینا هم نظریه هایی داده تا اینکه به نظریه استنبرگ می رسیم که به قاعده مثلث استنبرگ مشهور است که در اون عشق به سه قسمت عشق پر شور عشق صمیمی و عشق پوچ تقسیم کرده که توضیح اون روخواهم گفت در اخر چیزی که مسام از زمان خلقت ادم تا به حال عشق مهمترین مشغله ادما بوده ولی از نظرمن عشق یه مرض یه می دونیم که مرض همیشه نا خوشا یند پس چطور ادما محتاج عشقنند چون عشق یه مرض خوشا ینده من از نظراتون بی دریغ نکنید مرسی وسلام ![]() + نوشته شده در دهم تیر 1385 14:30 توسط مهدی |
دیشب دوباره یه سری به خیالاتم زده بودم هوا خوب بود و آسمون صاف وبدون ابر بود میدونید چیکار کردم ........ رفتم تمام آرزو هامو که توی یه بغچه پیچیده بودم آوردم و یکی یکی اونها رو بردم توی دل سیاه شب مثل ستاره ها آویزون کردم و آخرش هم که می خواستم اونا رو بشمارم انگشت کم آوردم بعد از اینکه کلی با ذوق و شوق به ارزو هام توی دل سیاه شب نگاه میکردم دیدم خیلی از اونها رو بیخودی بردم و تو دل آسمون آویزون کردم چون رسیدن به خیلی از اونا در حد و توان من نیست پس رفتم و یه سبد حصیری برداشتم و تمام آروزهایی رو که فکر میکردم در حد من نیست رو از آسمون شب پس گرفتم .آخرش هم نتیجه گرفتم که هر کسی باید اول استعدادها و توانایی های خودشو ببینه بعد آرزو کنه اینطوری اگه فقط یه آرزو هم بکنه مطمئنا براورده میشه هم سفر نقطه چين ها سکوت من ترانه من است + نوشته شده در دهم تیر 1385 13:47 توسط مهدی |
|