تبليغاتX
سِــــــــــــــــــــرنـاد...Serenade

سِــــــــــــــــــــرنـاد...Serenade

خدایا می خواهم ...
توان آن را داشته باشم که ادامه دهم
اگر زمانه بر وفق مراد نگشت از نو آغاز کنم
زیبایی را ببینم هنگامی که دیگران ناتوان از دیدن آنند
می خواهم...
امید رویایی نو داشته باشم و شکیبا
تا رویاهایم همچنان ادامه یابد...
و خردمند
آنگونه که به آینده چشم داشته باشم...
***
خط آخر...

همه گناهکارند....هیچ کس از خود ما گناهکارتر نیست




بالاترین...بالاترین خودت باش...
آنقدر قوی باش که بتوانی با روزگار روبرو شوی .
آنقدر ضعیف باش تا بتوانی قبول کنی که نمی توانی همه ی کارها را به تنهایی انجام دهی .
و در مقابل کسانی که به کمک تو احتیاج دارند بخشنده باش .
در مورد نیاز های شخص ات صرفه جو و قانع باش .
آنقدر عاقل باش تا قبول کنی در مورد همه چیز آگاهی نداری .
آنقدر ساده باش که به معجزه اعتقاد داشته باشی .
شادی هایت را با دیگران تقسیم کن .
در غم و اندوه دیگران شریک شو .
راهنمای افرادی باش که خود را گم کرده اند .
هنگامی که تردید داری پیرو کسانی باش که به موفقیت رسیده اند .
اولین کسی باش که به رقیب پیروزت تبریک می گویی
آخرین کسی باش که از رفیق شکست خورده ات انتقاد می کنی .
برای اینکه دچار اشتباه نشوی از جایی که قدم بعدیت را می گذاری مطمئن شو .
از مقصد و هدفت خاطر جمع شو تا مبادا راه غلط را بروی .
با کسانی که به تو عشق می ورزند مهربان باش .
و بالاتر از همه خودت باش...

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در سی ام مرداد 1385 9:2 توسط مهدی |



راز زندگی
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید
فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده
سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده
ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم
فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند
در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای کهربان
راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده
زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب
و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید

 

Image and video hosting by TinyPic
عاشق بمان
مهم این نیست که هستی آن چه اهمیت دارد این است که همیشه
عشق بورزی و آن چه تو را باید شادمان کند این است که روزت
را با عشق آغاز کنی و شب هنگام با یاد عشق سر به بالین بنهی
محبت و صداقت باید هسته مرکزی همه کارهای تو باشد و از درون
و برون یکی شوی مثل نفس کشیدن که همه اعضا با هم به اتحاد
می رسند در رساندن دم به بازدم
عشق گوهری است بس زیبا و فریبا و هنرمند واقعی در زندگی
کسی است که با تراش محبت و صداقت آن را چونگینی برانگشت
عشق روح خود کند .
کسی که موهبت عشق را باور دارد و به خاطر آن به تمنای نفس
پشت می کند در واقع خدا را شناخته و با توسل به عشق الهی
خود را از هر رویدادی نا خوشایندی دور می کند
در گنجینه روزگار رازی با ارزش تر از مهر ورزیدن نخواهی یافت
و هیچ چیز درد دنیا بر مسندی بالا تر از نوز محبت بر قلب کسی
نمی نشیند خدا خود مظهر عشق و بخشش است و فقط با یک زبان
باید بااو سخن گفت زبان دل مهربان زبان دل بخشنده و بی کینه ....

هیچ به این اندیشیده ای که به نام خدا چه کارها را نمی توان کرد
آری تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما کینه دوست را به دل بگیری
تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما به وفاداری دوست توجه نکنی
تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما آبروی دوست را بر باد دهی و
ویرانش کنی

در یاب که اگر به نام خدا می گوییی یعنی عاشقی و عاشق یعنی
ع:عطر وجودت روح نوازاست
ا:ایثار مثل زدنی است
ش:شهره به مهربانی داری و...
ق:قناری خوش الحان روضه رضوانی
حالا بگو چه کم داری؟
مطمئن تر از این کشنی چه دیده ای که از دریای مهر ورزی می هراسی ؟
قسم به هر چه درد منده در این دنیاست عاشق بمان
به سوز دل عاشق که تنها مرهم زخم دل تنهای دوست توی
عاشق بمان محبت کن و بدون چشمداشت ببخش
دل را به خدا بسپار برایش دلبری کن آری با مهربانی توجه اش
را به خودت جلب کن با عفو وراهایی نگاهش را معطوف خود کن با
خیر خواهی درهای رحمتش را به روی خود بگشا و در انوار نورانی
حکمت الهی اش غر ق در سرور شو این عطر مشام انگیز الهی
بر روح و روان تو به خیر و خوشی باد ..
 
Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1385 10:48 توسط مهدی |


آغاز کسي باش که پايان تو باشد
--------------------------------
منتظر باش اما معطل نشو تحمل کن اما توقف نکن قاطع باش اما لجباز نباش صريح باش اما گستاخ نباش بگو آره اما نگو حتما بگو نه ولي نگو ابدا اين يعني همه چي باش و هيچي نباش

-----------------------------------------------
توي آسمون دنيا هر کسي ستاره داره
چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره

----------------------------------------------
شگفتـــــــا
وقتي کـــــه بــــود ، نمــــي ديدم
وقتي مي خــــوانــــد ، نمي شــنـــــيــــدم
وقــــتــــي ديــــــدم ... کـــه نــــــبــــــود
وقتي شنــــــــيـــدم ....که نــخــــوانـــــــد

-----------------------------------------------------

ازسنگهايي که درسرراهتان هست براي ساختن پلکان استفاده کنيد
---------------------------------
نه!نرو!صبر کن
قرارمان اين نبود
بايد سکه بيندازيم
اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم
اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم
.....صبر کن سکه بيندازيم
اگر دوستت نداشتم.....آن وقت برو

-----------------------------------
عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ،
خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم،در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم

------------------------------------
سرنوشت کوهها تنها گواه بودن است آنها مانند رودخانه ها نيستند که حرکت ميکنند و منظره را عوض ميکنند.

------------------------------------------
در دنياي واقعي عشق مي بايست ممکن باشد کسي که دوست ميدارد نياز دارد که گم شدن وباز يافتن را بلد باشد.(پائلو)؟
---------------------------------------
از راهي نرويد که روندگان آن بسيارند راهي را طي کنيد که روندگان آن اندکند


------------------------------------

اگر زندگي يك پرتقال در دستتان نهاد، آن را پوست بكنيد و به دنبال دوستي باشيد تا با او قسمت كنيد.
Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در بیست و هشتم مرداد 1385 8:20 توسط مهدی |



فریاد! فریاد!
فریاد از این دوران تار تیره فرجام.
این تیره دورانی که خورشید از پس ابر:
خون می فشاند- جای می_ بر جام ایام!
فریاد! فریاد!
از دامن یخ بسته و متروک الوندتا بیکران ساحل مفلوک کارون
هر جا که اشکی مرده بر تابوت یک عشق.
هر جا که قلبی زنده، مدفون گشته در خون...
هر جا که آه بیس آوارگی ها...
دل می شکافد، در خم پس کوچه ی مرگ:
در سینه ی بی صاحب یک طفل محزون...
هرجا که دیروزش، غم افزا حسرتی تلخ:
بر دیده ی بیکاری بد بخت فرداست...
هر جا که روزش، انعکاسی وحشت انگیز:
از شیون تک سرفه ی خونین شبهاست.
یا جان انسانی، بساز مطرب پول:
بازیچه ای بر سردی لب دوز لبهاست.
هر جا که رنگ زندگی، از چهره ی عشق:
از ترس فرداهای نا کامی، پریده است.
یا هستی و ناموس فرزندان زحمت:
یا مال مشتی رهزن دامن دریده است.
یا آتش عصیان صدها کینه ی گیج:
در تنگ شب- در خون خاموشی طپیده است...
دریا... بدریا...
صحرا بصحرا- سر بسر- تا اوج افلاک:
آنسان که من کوبیده ام بر فرق اوراق.
فریاد عصیان؛ از تک دلها رمیده ست
فریاد !.. فریاد!..
شامم سیه - بامم سیه - دل رفته بر باد...
سرگشته ام در عالمی سر گشته بنیاد.
کاشانه ام: سرپوش عریان سفره ی فقر.
گمنامی ام: تابوت یادی رفته از یاد.
در سینه ام دیگر نشانی از نفس نیست.
در خانه ام جز سایه ی بیگانه، کس نیست...
دیوانه شد؛ ز بس بیگانه دیدم!
بیگانه با خود؛ بسکه (خود) دیوانه دیدم
پروردگارا!
پس مشعل عصیان دهر افروز من کو؟
فردای ظلمت سوز من کو؟ روز من کو؟
فریاد افلاک افکن دیروز من کو؟
رفتند!... مردند؟!
فریاد!... فریاد!
ای زندگی ها..!
ای آرزوها..!
ایآرزو گم کرده خیل بینوایان!
ای آشنایان!
ای آسماتها! ابرها! دنیا! خدایان!
عمرم تبه شد، هیچ شد، افسانه شد، وای!
آخر بگویید!
بر هم درید این پرده ی تاریک ابهام!
کشکول نا چاری بدست و، واژگون پشت:
تا کی پی تک دانه ای: پابند صد دام!؟
تا کی ستم پی سایه ی بیگانه بر سر:
لب بسته- سرگردان، ز سرسامی بسرسام!؟
فریاد..! فریاد..!
فریاد از این شام سیه کام سیه فام!
فریاد از این شهر!
فریاد از این دهر!
فریاد از این دوران تار تیره فرجام؟
این تیره دورانی که خورشید از پس ابر
خون می فشاند- جای می -بر جام ایام
فریاد..! فریاد..!
آری؟ بدینسان تلخ و طوفانزا و مرموز...
هر جا و هر روز...
پیچیده وحشت گستر این فریاد جانسوز!
لیکن شما، تک شاعران پنبه در گوش
بازیگران نیمه شبهای گنه پوش...
محبوب افیون آفریده، تنگ آغوش..
در انعکاس شکوه ها ، خاموش، مردید؟!
آخر.. خداوندان افسونهای مطرود!
سر گشتگان وادی دلهای مفقود.!
تا کی اسیر «خاطرات عشق دیرین»!؟
مجنون صدها لیلی وهم آفریده...
فرهاد افسون تیشه ی افیون شیرین؟!
تا کی چنین کوبیده روح و منگ و منکوب،
بی قید و بی عار.
در خلوت تار خرابات تبهکار.
اعصابتان محکوم تخدیر موقت.
احساس صاحب مرده تان بازیچه ییاد...
افکارتان سر گشته در تاریکی محض:
درحسرت آلوده پستانی هوسبار؟!
زیباست گر پستان دلداری که دارید...
دلداراز دلداده بیزاری که دارید..
؟آخر، چه ربطی با هزاران طفل بی شیر
یا صد هزاران عصمت آواره دارد؟!
ای خاک عالم بر سر آن قلب شاعر..
آن شاعر قلب...
کاندر بسیط این جهان بیکرانه..
دل بر خم ابروی دلداری سپارد!
شاعر؟! چرا شاعر؟ چه شاعر؟ هرزه گویان!
کور است و بیگانه است با این ملک وملت،
جانی است، هر کس کاندرین شام تبهکام!
این تیره قبرستان انسان های محروم..
با علم بر بدبختی این ملک بدبخت..
بر پیکر ناکامی این قوم ناکام:
رقصان به ا فسون می و محسور افیون:
گیرد زیاری کام و، بریاری دهد کام!
من شاعر عصیان انسانهای عاصی.
افسون شکن ناقوس دنیای فسانه.
دردی کش میخانه ی آزرده بختان.
مطرود در گاه خدایان زمانه..
تا ظلمت افکن صبح فردازای فردا:
در خدمت این شکوه های بیکرانه...
چون آسمانی طایری، ابر آشیانه...
با هر کلام و هر طنین و هر ترانه .
دل می زنم - در تنگ شب - صحرا به صحرا ...
تا جویم از فردای انسانی، نشانه...
............................

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در بیست و چهارم مرداد 1385 8:29 توسط مهدی |


وقتی تو بخوای ..... ناممکن ممکن میشه
وقتی تو بخوای گلی زیبا بکاری
وقتی تو بخوای قایقی محکم بسازی
وقتی تو بخوای انسان های گریون دور برت رو از ته دل بخندونی ...........معلوم میشه که تو برای توانستن منتظر هیچ کس نیستی
وقتی تو و فقط تو بخوای همه غیر ممکنها ممکن میشن
 
از عشق بگم که ..................؟؟!!!!!!!
 
عشق آتش است ،اما آتشی سرد . با وجود این باید در این آتش سوخت ،این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند ،ناخالصی است آن چه میسوزد و طلاست آنچه میماند
نگران رنج عشق هم نباش زیرا خواهان خراب کردن توست تا دوباره آبادت کند .فراموش نکن دانه باید شکسته شود و گرنه درخت چگونه میتواند متولد گردد؟؟! رود باید به انتها برسد و گرنه چگونه میتواند به دریا ملحق شود ،پس راحت باش و در عشق بمیر! و گرنه چگونه میتوانی خویشتن خویش را بیابی؟
هر حقیقتی نه با شنا کردن بلکه با غرق شدن کشف میشود
شنا کردن حادثه ای است که در سطح اتفاق می افتد اما غرق شدن تو را به اعماق بی انتها میبرد
 

      
بگذار ان باشم
كه در كوهساران با تو گام بر مي دارد
بگذار ان باشم
كه در كنار تو گل ميچيند
بگذار ان باشم
كه از ژرفاى احساسات خود به او مى گويى
بگذار ان باشم
كه راز هايت را به او مىگويى
بگذار ان باشم
كه در غم به سوى او مى روى
بگذار ان باشم
كه در شادى همراه او مى خندى
بگذار ان باشم
كه تو
عاشقش هستى!
 
 


نمى خواهم
تو را عوض كنم
خود تو
             بسيار بهتر از من مى دانى
                                            چه به صلاح توست
نمى خواهم تو نيز
       مرا عوض كنى
                       از تو مى خواهم
                                      من را همان گونه كه هستم 
بپذيرى و به من احترام بگذارى
     اين چنين
           مى توانيم پيوندى استوار
                          با ريشه در واقعيت
                                      و نه در رويا
                                                 بنا نهيم!
شمع را بين كه دم مرگ به پروانه چه گفت:
                       گفت دلداده  من زود فراموش شوى
                            سوخت پروانه ولى خوب جوابش را داد
                              گفت:طولى نبردتو نيز خاموش شوى!
 
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبراي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيزست دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنيا تو نرسيدن ايکاش ميدانستي بدون تو وبدور از دستهاي مهربان وقلب حساست زندگي چه ناشکيباست

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در بیست و یکم مرداد 1385 14:28 توسط مهدی |


گنجشك و خدا
 
.....و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خوشبخت ديد و عده‌اي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود .
 
خدا گفت : به چه مي نگري ؟
 
گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت .
 
خدا گفت : چه ميبيني ؟
 
گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي بدين سان و عده اي ...
 
خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟
 
گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد .
 
خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم .
 
توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند .
 
و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان


هر كه را به واسطه آنچه مي‌كند سوال خواهم كرد .


 

 

شنیدم که شمشیر یکی را دوتا می کند بنازم به شمشیرعشق که دوتا را یکی می کند
 

 

عشق نمي پرسه
 
عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني . 
عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .
عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .
عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني .
عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم.

 

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در هجدهم مرداد 1385 9:6 توسط مهدی |


 

هيچ چي زشت نيست! اين تويي كه زشت ميبيني!!
گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟ تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن... !
و خدا هيچ نگفت........
گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند. مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.
خدا هيچ نگفت.
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.
خدا گفت : چرا مال تو هم هست.
دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست. اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.
دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند!
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است. و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست. در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست. آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.
حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.
قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست.
آره... هيچ چيزي مطلقا زشت يا زيبا نيست! اين ماييم كه چيزها رو هر جور كه ميخوايم مي بينيم! پس هميشه همه ي چيزا رو زيبا ببينيم!! حتي چيزهاي به ظاهر زشت رو! هنر دوست داشتن اينه كه چيزايي رو كه به ظاهر دوست داشتني نيستن رو دوست داشته باشيم.
 خداوند همه چيز رو زيبا آفريده!! تو رو هم همينطور!
اينجوري دنياي ما آدما خيلي قشنگتره!!
 
Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در چهاردهم مرداد 1385 14:51 توسط مهدی |


از غم عشق چه مي بايد كرد ؟
به دمي
ديداري
مي توان راضي شد
به تمناي نگاهي
ميتوان
تشنه جانبازي شد
مي توان دل خوش كرد
به كلامي كه شنيد
از دو خط نامه سرد
مي توان داغ شد و
شعله كشيد
از جهنم گذري كرد
و گذشت
به گذرگاه رسيد
به گذرگاه تباهي
به جنون
و از عطش فرياد زد
آخرين عشق كجابود
كه در فصل خزان دل ما آمد و گل كرد ؟
آخرين عشق كجا بود
كه در غروب ما تازه طلوع كرد ؟
و ايا اين
خاتمه تازه اوست ؟
اخرين عشق كجا بود
كه امروز عيان شد ؟
اين راز دل مارا
اين راز دل مارا
چه راحت بيان شد
از عشق چه دارم من ؟
از عشق چه دارم من امروز عصاي دست
افسوس و صد افسوس
يك بار دگر بن بست
اي عاشق در انتظار چه نشستي ؟
در انتظار بادهاي پاييزي
بارانهاي بهاري
برگهاي زرد
و يا
شكوفه هاي ارغواني ؟
در انتظار كدامي ؟
انتظار بيهوده است
پنجره را باز كن
جدار را بشكن
غبار را بشوي
و خاطره را
به خاطره ها بسپار
تا پايان
پايانها مانده
اين است زندگي
اين است روزگار
...
 
Image and video hosting by TinyPic
 

+ نوشته شده در چهاردهم مرداد 1385 14:27 توسط مهدی |


استادي با مريدش در صحراي عربستان اسب سواري ميكنند. استاد از هر لحظه سواري اش
براي آموختن ايمان به مريدش استفاده ميكند
به خدا اعتماد داشته باش. خدا هرگز فرزندانش را رها نميكند_ 
شب هنگام در چادر؛ استاد از مريدش ميخواهد اسب ها را به صخره اي در نزديكي شان ببندد. مريد به سوي صخره ميرود؛ اما سخنان استاد را به ياد مي آورد و فكر ميكند : حتما دارد امتحانم ميكند بايد اسبها را به خدا بسپارم
و اسبها را نميبندد
صبح روز بعد ، مريد متوجه ميشود كه اسبها ناپديد شده اند. خشمگين به سراغ استادش ميرود و فرياد ميزند : تو درباره خدا هيچ نميداني. من اسبها را به امان او رها كردم ، وحالا رفته اند
استاد پاسخ داد: خدا ميخواست مراقب اسب ها باشد. اما براي آن كار به دستان تو احتياج داشت تا آنها را ببندد
پائولو كوئليو
سلماز

 

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در چهاردهم مرداد 1385 9:20 توسط مهدی |


بسم الله الرحمن الرحيم
From those around
از آن دورها
I hear a cry
من صداي گريه مي شنوم

A hopeless sigh
يک حسرت نا اميد

I hear their footsteps leaving slow
صداي پاي آنها را مي شنوم که آهسته دور مي شوند

And then i know my soul must fly
و آنگاه متوجه مي شوم که روحم بايد پرواز کند



a chily wind
يک باد خنک

begins to blow
شروع به وزيدن مي کند

within my soul
در ميان روحم

from head to toe
از سر تا پنجه پا

and then last breath
و سپس آخرين نفس

escapes my lips
از لبانم بيرون مي رود

it's time to leave
وقت رفتن است!

and I must go!
و من بايد بروم!


so,it is true
پس درست است !

(but it's too late)
ولي اين خيلي دير است!


They said : Each soul has its given date,
آنها گفتند : براي هر روح تاريخي تعيين شده است .

When it must leave its body's core,
وقتي قرار شد که بدن را ترک کند .

And meet with its Eternal Fate.
و با سرنوشت جاودانه خود ملاقات کند .

Oh mark the word that I do say ,
چيزي که مي گويم بخاطر بسپار ،

Who knows ? Tomorrow could be your day .
چه کسي مي داند ، شايد فردا روز تو باشد !


at last , it comes to heaven or hell
آخر ، به بهشت مي رود يا به جهنم

Decide which now ,
الآن تصميم بگيريد

Do NOT delay !
بهشت يا جهنم ؟

Come on my brothers
برادران من بيائيد .

let's pray ,
اجازه بدهيد نماز بخوانيم


Decide which now ,
الآن تصميم بگيريد ،

Do NOT delay !
تعلل نکنيد

Oh GOD , Oh GOD ! I can not see !
خدايا ، خدايا ، من نمي توانم ببينم !

My eyes are Blind ! Am I still me ?!
چشمانم نابيناست ، آيا هنوز من هستم ؟


Or has my soul been led astray ,
يا روح من به گمراهي کشيده شده است .

And forced to pay a Priceless Fee?
و مجبور شده است که يک هزينه ي بي قيمت بپردازد ؟

Alas to Dust ,
دريغا اي خاک

we all return,
همه ما بر مي گرديم

some shall rejoice ,
عده اي شادي مي کنند


while others burn ,
و عده اي هم سوزانده مي شوند

if only I knew that before
اگر فقط اين را مي دانستم

and came my Turn !
رشته کوتاه مي شد

the line grew short ,
و نوبت من فرا مي رسيد

and now , as beneath the sod
و حالا ، در زير خروارها خاک

They lay me ( with my record flawed ).
مرا خوابانده اند ، (با همه سوابق بدم)


They cry , not knowing , I cry worse
آنها گريه مي کنند ، نمي دانند ، من بدتر گريه مي کنم

For, they go home .
براي اين ، به خانه مي روند .


I face my god ,
من با خدايم روبرو مي شوم ،

oh mark the words
اين کلمات را بخاطر بسپار

That I do say ,
چيزي که من مي گويم ،

who knows ?
چه کسي مي داند

Tomorrow could be your day
شايد فردا روز شما باشد .

at last it comes to heaven or hell
در آخر به بهشت می رود یا به جهنم !

Decide which now ?
تصمیم بگیر کدام ؟

Do NOT delay ,
تاخیر نکن !

Come on my brothers
بیائید برادران من !

let's pray ,
بگذارید عبادت کنیم !

Decide which now ,
تصمیم بگیرید کدام !

Do NOT delay !
تاخیر نکنید !

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در یازدهم مرداد 1385 8:33 توسط مهدی |


پرستو در دلم آواز سر داد مرا از عشق وشيدايی خبر داد
بگفتا ای عزيز 00
چرا از حال معشوقت نپرسی
تو که از يار خود غافل نبودی
تو که از وصف او حرمان نبودی
تو که عشقت همه دشت و دمن را
همه ماه و زمين و کهکشان را
تو که پندت همه پير و جوان را
همه دفتر همه ديوارها را
تو که در آسمان جز او نبينی
تو که در آفتاب رويش بديدی
بگفتا من به يارم عشق دارم
من از هجرش دمی آسان نخوابم
اگر بينی که از عشقش چو نالم
اگر در شرح او بی تاب هستم
بدان از دوريش تابم رميده
که جان و روح را از ياد برده
بدان در عشق او بی انتهايم
بدان از مهر او بيمار گونم

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در نهم مرداد 1385 14:13 توسط مهدی |


بر خاك چه نرم مي خرامي اي مرد
 
آن گونه كه بر كفش تو ننشيند گرد
 
فردا كه جهان كنيم بدرود به درد
 
آه آن همه خاك را چه مي خواهد كرد
 
يادش به خير
 
عهد جواني
 
كه تا سحر
 
با ماه مي نشستم
  
از خواب بي خبر
 
اكنون كه مي دمد سحر از سوي خاوران
 
بينم شبم گذشته
 
ز مهتاب بي
 
خبر
 
اين سان كه خواب غفلتم از راه مي برد
 
ترسم كه بگذرد ز سرم آب بي خبر
  
 

 
حق با تو بود
 
مي بايست مي خوابيدم
  
اما چيزي خوابم را آشفته كرده است
  
در دو ظاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
 
با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان
 
كاش تنها نبودم
 
فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟
 
كاش تنها نبودي
 
آن وقت كه مي تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
  
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
  
مي داني ؟
  
انگار چرخ فلك سوارم
 
انگار قايقي مرا مي برد
 
انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و
 
مرا ببخش
 
ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟
 
مي شنوي ؟
 
انگار صداي شيون مي آيد
 
گوش كن
  
مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد
 
اما به جاي آن
 
مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم
  
گوش كن
  
يكي بود يكي نبود
 
زني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه
 
به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است
  
به جاي علوفه دادن به ماديان ها آبستن
 
به جاي پختن كلوچه شيرين
 
ساده و اخمو
 
در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند
 
صداي شيون در اوج است
  
مي شنوي
 
براي بيان عشق
 
به
 
نظر شما
 
كدام را بايد خواند ؟
  
تاريخ يا جغرافي ؟
  
مي داني ؟
 
من دلم براي تاريخ مي سوزد
 
براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
  
براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند
 
گوش كن
  
به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگير نوشت
 
حق با تو بود
  
مي بايست مي خوابيدم
  
اما مادربزرگ ها گفته اند
  
چشم ها نگهبان دل هايند
  
مي داني ؟
  
از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
  
كودك
  
خرگوش
  
پروانه
  
و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه
  
بي
 
نهايت
  
بار
 
در نامه ها و شعر ها
 
در شعله ها سوختند
 
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
  
پروانه ها
  
آخ
 
تصور كن
 
آن ها در انديشه چيزي مبهم
 
كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را
  
در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند
 
يادم مي
 
آيد
 
روزگاري ساده لوحانه
 
صحرا به صحرا
 
و بهار به بهار
  
دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
 
عشق را چگونه مي شود نوشت
 
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
  
كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
 
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
 
وگرنه چشمانم
 
را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند
 
من تو را
  
او را
  
كسي را دوست مي
دارم
 
 
يک دسته از آرزوهايم را
 
از ذهن چيدم ...  
 
در سبد پوشالي اميد
 
پيشکش تو

 معشوق من
 .
 ... خود ماندم سرگردان
 
 
 
در خيال اتفاق مي افتد
  ناممكن هاي خوشرنگ
 محال هاي دلاويز
  رسيدن به عشقي
  كه قلب سي سالگي تو را ربود
  و شنيدن نجواهايي
 كه در
 باد گم شد
 ما همه دلبسته
 نه
  زنداني خاطرات خويشيم
عروسک کوچکم را ديروز
 
گم کردم
 
و امروز
 
به ناچار
 
بزرگتر از ديروزم
....
 
 
اينک
 
سرشاراز آزادي ام
 
آزاد از تمام سکوت ها و ترانه ها
 
آزاد از تو
 
آزاد از خودم
 
آزاد از حرف هاي در گلو مانده
 
اگربداني چه لذتي دارد
 
بي تو به توت فرنگي ها گاز زدن
 
و نگاه کردن به ستاره ها،
 
چيدن گوجه سبزهاي ترش،
 
آب دادن به گلهاي رز صورتي...
 
خاطره مي سازم به تنهايي
!
 
بدون حتي ذره اي تو ،

 
گيلاسها را گوشواره مي کنم
 
و خوشبخت مي شوم
 
بي تو...!
 
نرسد دست تمنا چون به دامان شما
 
مي توان چشم دلي دوخت به ايوان شما
 
از دلم تا لب ايوان شما راهي نيست
 
نيمه جاني است درين فاصله قربان شما

Image and video hosting by TinyPic  

+ نوشته شده در هشتم مرداد 1385 14:22 توسط مهدی |


 
امروز قصه سفر را از آغاز دوره كردم، از آغاز تا پايان فقط يك خط سرخ بود، به سرخى خون تو كه در ميان خاطراتم خطى داغ از خود به جا گذاشته است. اما توى اين خط داغ، يك دنيا صحبت عاشقانه است كه نمى‏توانم به زيبايى آن چه كه هست تفسير كنم كه يك كهكشان آرزوهاى سپيد در كالبد دارد. اگر تو شكافى در آن به وجود بياورى يك آسمان شكوفه خواهى ديد و بعد يك دريا احساس از آن تو خواهد بود؛ مثل يك گنج هفت كليد است كه هر كليد نام تو و ياد توست.
اى عزيز! سالهاست تو را مى‏شناسم؛ نمى‏دانم صداى لطيف تو را كى شنيدم كه اين چنين عاشق زارت شدم، مانده ‏ام اگر تو را با چشم ببينم با عشقت چه خواهم كرد.
آن وقت كه مرگ گل و مرگ برگ اتفاق مى‏افتد و هيكل نازنين تمام ياس هاى عالم شاپرك‏ وار مى‏فرسايند آن وقت كه بيدها بوى اشك پرنده را به خود مى‏گيرند مى‏خواهيم كه بيايى، تمام دنيا با يك كهكشان احساس به تو خواهند گفت كه بيايى تا اميدشان به ياس دچار نشود.
نگذار تا احساس هاى زشت، عشق تو را از من بربايند كه نااميدى امانم را ببرد. منتظرم تا دست تو تمام دردهايم را از جسم و روحم بزدايد. منتظر لطيف‏ ترين حرمت الهى خواهم بود، منتظر سپيدترين دست ‏بشر، طولانى‏ترين آرزو و خوشبوترين نسيم الهى.
آمدم، در زدم در را باز كردى اما چرا به اين زودى رانديم؟ چرا جسمم دست نوازشگر تو را حس نكرده؟ چرا تا به حال يك قطره در انتظارت ذوب نشدم؟ مى‏دانم كه ابليس وجودم با بى شرمى دلم را از آن خود كرد و برايم چيزى نماند جز كبر و آن هم رهايم كرد، حال هيچم؛ بدون تو و بدون عشق تو. آن روز كه عشق را قسمت مى‏كردى نبودم، اما از راهى دور، دستانم دراز بود؛ آسمان نمى‏باريد اما زمين ‏تر بود.
از زمان اولين گريه‏ام تا به حال عشق تو را در من تزريق كردند؛ اما حال شك، تكه تكه عشقت را از قلبم مى‏ربايد. صدايت مى‏زنم، بشنو، فرياد مى‏زنم با جانم، دلم با گلويم هم آوا مى‏شود كه اى منجى! اى سوار سبز پوش جلگه هميشه سبز، كاش تو مى‏ماندى!
آن روز كه از كنارم گذشتى از خاطر نمى‏برم كه نسيم، بوى خوش پاكى‏ات را سالهاست كه برايم هديه مى‏آورد.
دلم مى‏خواهد با اشك نامه‏اى به پنهانى تمام رازهاى عالم بنويسم، بعد دستى گرم از جنس لطيف تو هويدايش كند كه نامه از آن من است، كه من عاشق ‏ترينم. آه اگر مى‏دانستى كه چقدر به عشقى چون تو مى‏بالم يا صاحب الزمان .

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در هفتم مرداد 1385 7:56 توسط مهدی |


اي كاش مي شدكه آنقدرخوب بود كه فرصت خوب بودن را ازديگران گرفت،
 
و اي كاش مي شد كه آنقدر از بديها دور مي شديم كه ديگر هيچگاه دست نا زيباي بديها به ما نمي رسيد،
 
چرا كه من هنوز باور دارم كه مي توان بهتر زيست. در راه متعالي شدن شرط اول قدم آنست كه باران باشيم، باران با سخاوتي كه هم بر كويرمي بارد و هم در دشت سرسبز،
 
آري اينگونه مي توان بهتر زيست ،عاشق تر ماند، شاعرتر شد و در نهايت جاودانه شد.
 

 
زندگی بدون عشق، ‌به درختی می‌ماند بدون شکوفه و میوه.
عشق بدون زیبایی، ‌به گل‌هایی می‌ماند بدون رایحه و به میوه‌هایی که هسته ندارند ...
زندگی، ‌عشق و زیبایی، ‌یک روح‌اند در سه بدن که نه از یکدیگر جدا می‌شوند و نه تغییر می‌کنند.
پس همواره در به روی عشق بگشاییم.
 

 

 
لبخند اقاقيست
 شايد
يا كه زمزمه ي مبهم ماه
شايد راز نهان در لطافت بنفشه باشد
شايد شعور درك بهار يا بودن حيات در رگ خشك زمستان
چگونه باشد
كجا برود
از كجا ، در كجا، به كجا
ذهن من
اين توسن پر همت لجوج
اين تند باد ويرانگر عجول
من به نگارستان وجود رفتم
سيبي روي درخت باغ اشراق عشوه ميكرد
چيدم
رمز بودن ، دانستن نبود
رمز بودن ، آموختن بود
كه چگونه بايد بودن را خواند
بودن داشتن كتاب نيست
بودن آموختن چگونه خواندن است
عشق داشتن رمز شكيباييست
و خدا ،
سرابي دعوت كننده
رفتن و نرسيدن ، و رسيدن و شگفتي
كه تعريف ، تعريف نيست
واژه واژه نيست
آنجا كه قانون باشد ، قانون قانون شكني آسان است
آسمان ، اگر لطفي براي روز تولد اشكم داري
بياموز ، چگونه بيانديشم
من از تو معجزه نميخواهم
كه همين گفتن تنهايي من ، معجزه است

Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در چهارم مرداد 1385 14:7 توسط مهدی |


 

مادرم، مادرم .........
                  موج نگاهت را می نویسم.........
                                                  عاشقانه ، جاودانه
                                                                       مهربانم ، نازنینم         
                                                                                             همدم اسرار من
 
یادش بخیر شب های تنهاییم
                      که بغض درگلویم  جایی را از ان خود می کرد
                                                         از سوی دیگر اشک بر روی گونه هایم جاری می گشت   
و توبا نگاه پر زمهرت اشکها را با لبخند مبدل می ساختی
 
یادش بخیر خاطراتم
                         خاطرات کودکیم
 
یادش بخیر
             دستهای  نرم و لطیفت  
                                        که بر گیسوانم می کشیدی
                                                                      وبا اوای دل انگیزت
                                                                                                لالایی شب می خواندی
 
ای کاش امروز می توانستم
                         به اعماق دریا ها سفر کنم
                                                    صدف ها را برچینم
                                                                        از انها برایت گوشواره ای سازم
                                                                                           سپس بر گوش هایت بیاویزم  
وای کاش می توانستم
                      به دور ترین کهکشانها سفر کنم
                                                           ستارگان را برچینم
سپس تک تک انها را بر گیسوانت بیاویزم.
 
و ای کاش پرنده ای بودم
                     می توانستم بر فرازاسمانها  پرواز کنم
                                                 اسمانهایی که در ان حرفها و صداها باهم دوست می شوند
 وواژگان عشق ظاهر می شوند
                                 وسپس واژگان با هم اشتی می کنند        
وسرانجام حرف ها ، صداها وواژگان یکباره می گویند :
 
 
مادرعزیزم دوستت دارم
 
Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در چهارم مرداد 1385 13:48 توسط مهدی |


عاشقانه
آنکه می گوید دوستت می دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندهگین شبی ست
که مهتاب را می جوید.
ای کاش عشق را زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را ای کاش زبان سخن بود
 
 
 
ماهی
 
من فكر می كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ:

احساس می كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزای
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
می جوشد از يقين؛
احساس می كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
می رويد از زمين.
***
آه ای يقين گمشده، ای ماهی گريز
در بركه های آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
از بركه های آينه راهی به من بجو!
***
من فكر می كنم
هرگز نبوده
دست من
اين سان بزرگ و شاد:
احساس می كنم
در چشم من
به آبشر اشك سرخگون
خورشيد بی غروب سرودی كشد نفس؛

احساس می كنم
در هر رگم
به تپش قلب من
كنون
بيدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سينه اش دو ماهی و در دستش آينه
گيسوی خيس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:
(( - آه ای يقين يافته، بازت نمی نهم! ))
 
 
مرگ ‚ من را
 
اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من می گذرد
اينك موج سنگين زمان است كه چون جوبار آهن در من می گذرد
اينك موج سنگين زمان است كه چو نان دريائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسيم سرودی ديگرگونه آغاز كرده ام
در گذرگاه باران سرودی ديگرگونه آغاز كرده ام
در گذر گاه سايه سرودی ديگرگونه آغاز كرده ام

نيلوفر و باران در تو بود
خنجر و فريادی در من
فواره و رؤيا در تو بود
تالاب و سياهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز كردم
***
من برگ را سرودی كردم
سر سبز تر ز بيشه

من موج را سرودی كردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی كردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی كردم

پرتپش تر از دل دريا
من موج را سرودی كردم

پر طبل تر از حيات
من مرگ را
سرودی كردم
 
Image and video hosting by TinyPic
 

+ نوشته شده در چهارم مرداد 1385 13:44 توسط مهدی |


 

اگر سهم من از اين همه ستاره فقط سوسوي غريبي است، غمي نيست. همين انتظار رسيدن شب برايم كافيست

         **********************************************

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم

 **********************************************            

از بهار پرسيدم عشق يعني چه؟گفت تازه شكفته ام هنوز