+
نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1385 9:45 توسط مهدی
|

به نام حق
به نام حق به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را
به نام آنکه کلمه را آفرید و كلمه چه بزرگ بود در كلام او
و چه كوچك شدآن زمان كه ميخواستم از او بگويم
زیبا ترین قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده اند
.
مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست؟
مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه قلب زيباتري دارد.
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:تو حتماً شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟
پيرمرد گفت:درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را جدا كرده ام و به او بخشيده ام.
جهانی شدن
چند وقت است که به این سیار فرستاده شده است خودش هم نمی داند . هیچ کس نمی داند غیر از خدا
مهم نیست چند سال است که این جاست مهم این است که به تک تک ساکنان این سیاره وابسته است
با گذاشت این همه سال هنوز جوان است و با انرژی و گرم مردم این روزها پیش از پیش
نیازمندش هستند و ....حالا با وجود جنگ ها و ....دارد- آرام آرام - جهانی می شود
عشق!

+
نوشته شده در بیست و یکم شهریور 1385 9:17 توسط مهدی
|
+
نوشته شده در سیزدهم شهریور 1385 8:23 توسط مهدی
|
«عشق خود را با گفتن من به شما اعتماد دارم ابراز نمایید»
شما در نوع خود بی نظیرید
هیچ وقت کسی کاملا شبیه شما وجود نداشته ونخواهد
داشت با وجود این یک چیز مشترک بین شما و دیگران
وجود دارد و آن احتیاج به احساس مورد نیاز بودن و
دوست داشته شدن است و این تمایلی است که به همه
داده شده همچنین همه ما در زندگی اهداف متفاوتی داریم
و برای رسیدن به اهدافمان از استعداد های بینظیر و
منحصر به فردی برخورداریم با وجود این یک هدف
مشترک میان شما و دیگران وجود دارد و آن ابراز
عشق به دیگران است و اینکه به آنها کمک کنید تا
احساس کنند مهم هستند شما استعداد آن را دارید تا با
گفتن من به شما اعتماد دارم عشق خود را به دیگران ابراز نمایید.

+
نوشته شده در نهم شهریور 1385 8:21 توسط مهدی
|
بسم رب المهدی و بسم رب المنتظر
از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برایم بگوید.
پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه کارت اید؟
گفتم: سراغ گلی را می جویم. می شناسی اش؟؟؟
گفت: کدامین گل تو را اینچنین بی تب و تاب کرده است؟
گفتم: به دنبال زیباترینم.
گفت: گل سرخ
را می گویی؟
گفتم: سرخ تر از ان سراغ ندارم.
گفت: به عطر کدامین گل شبیه است؟
گفتم: خوشتر از ان بوی دیگری نمی شناسم.
گفت: از یاس می گویی؟
گفتم: سپید تر از ان نیز نمی دانم.
گفت: در کدامین گلستان می روید؟
گفتم: در ان صحرا گلستانی که از شرم دیدگانش هیچ گل دیگری نمی روید.
به ناگاه دیدم پروانه,
مستانه بی قرار شده است.
بی تاب تر از من ناارامی می کند.........
از این گل و ان بوته,
سراغش را می جوید.......
گفت: اسمش چیست که اینگونه از ادمیان دل برده است؟
گفتم به زیبایی نامش ندیدم.
گل نرگس را می گویم. می شناسی اش؟؟؟
به ناگاه دیدم پروانه,
توان سخن گفتن ندارد.
بالهایش به روشنی شمع می درخشید.
گویی شعله از درون,
وجودش را به التهاب دراورده بود.
توان رفتن نداشت... به سختی خود را به روی باد نشاند و از مقابل دیدگانم دور شد.......
اری....
او گل نرگس را یافته بود. شراره های وجودش خبر از ان گل زیبا می داد........
اینک دوباره من ماندم و این نام اشنا و غریب.......
در صحراهای غربت, تا ادینه ای دیگر, به انتظار نشسته ام,
تا شاید به همراه پروانه ای, به دیار اشنایت قدم گذارم.......
مهدی جان.....
پروانه وارم کن که دیگر تحمل دوریت ندارم......
مولای من......
می دانم که لحظه دیدار نزدیک است.......
اما دیگر توان ثانیه ها را ندارم.......
می دانم که چیزی به پایان راه نمانده است.......
اما دیگر توان رفتن ندارم.......
می دانم که تا سپیده دم وصال
,طلوع و غروبی چند, باقی نمانده است........
اما دیگر تاب سرخی غروب را ندارم........
از این رنگ رنگ پروانه های دروغین خسته شده ام.......
از ادینه های سراب گونه ی بی وصال به ستوه امده ام........
دیگر توان رفتن ندارم.......
زودتر بیاااااااا
گل نرگس بیااااااااااا
«اللهم عجل لولیک الفرج»
«العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان»

+
نوشته شده در دوم شهریور 1385 8:41 توسط مهدی
|