|
+ نوشته شده در بیست و نهم مهر 1385 11:18 توسط مهدی |
+ نوشته شده در بیست و دوم مهر 1385 9:27 توسط مهدی |
+ نوشته شده در هجدهم مهر 1385 8:2 توسط مهدی |
خدايا چرا هيچ چراغي شبستان دلم را روشن نميكند؟چرا مرغان دريايي روي امواج صداي من بال نميزنند؟چرا ميخك سپيدي در باغچه احساسم نميرويد؟چرا اين قدر شبيه سنگها شده ام؟ خدايا مرا در كوره راههاي پر سنگلاخ نفس تنها مگذار به فرشته ها بگو ماه را در كف بگيرد و تاربكب هاي روح مرا به روشنايي مبدل كند .به ستاره ها بگو ذره اي از اسمان را برايم معنا كنند.خدايا چقدر پيوسته از تو گفتن را دوست دارم خدايا اگر چه از تو دور مانده ام اما نخلستانها و نيستانها را دوست دارم و هيچ گاه بد خاكريزها رو نخواستم و عليه ابشارها حرفي نزدم در روز حشر مرا در نزد شقايقها شرمنده مخواه خدايا دل سرد سيرم را همنشين خورشيد هاي نا مكشوف كن چشمهايم را به سفري بي زوال ببر به دستهايم عدالت را بياموز و به پاهايم صبر بده تا بي كفشي را تاب بياورند. + نوشته شده در پانزدهم مهر 1385 10:30 توسط مهدی |
+ نوشته شده در نهم مهر 1385 9:1 توسط مهدی |
+ نوشته شده در ششم مهر 1385 9:22 توسط مهدی |
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ...
+ نوشته شده در یکم مهر 1385 9:49 توسط مهدی |
|