تبليغاتX
سِــــــــــــــــــــرنـاد...Serenade

سِــــــــــــــــــــرنـاد...Serenade

شهوت
کمدین مشهور گروچومارکس متنی طنز آلود اما جدی درباره شهوت نوشته است:
-به اعتقاد من عشق حقیقی تنها هنگامی تجلی می یابد که آتش شهوت اولیه فروبخوابد و گدازه های سوخته ی آن به خاکستر تبدیل شوند.
عشق چنین است.چنین رابطه ای شهوت را تنها نگاره ای از خاطرات می داند.بخش های تشکیل دهنده ی این عشق -بردباری-بخشش-تفاهم متقابل-وتحمل عظیمی نسبت به خطاهای دیگری است.
-شهوت یک نیرنگ است.وهمان طور که"شاو"می گوید تاسف آور است که درست وقتی دو نفر تحت نفوذ خشونت-جنون-و اوهام شهوت قرار می گیرند همواره یک نفر پیدا می شود و از آنها می خواهد همواره در این شرایط آشفته غیر عادی و فرسایشگر بمانند تا زمانی که مرگ آن ها را از هم جدا کند.
 
پائولو کوئلیو(دومین مکتوب)
 
*****************
 
دوست داشتن يعني
 

 
دوست داشتن يعني
گلي به دستت مي دهم
تا دروازه اي  به گلستاني بگشائي
 

 
آينه هاي موازي
دوست داشتنم را
 وسعت مي دهند

 

 دوست داشتني
چرا نمي شوم
در چشم ماهي ؟

  
 

عقربه که تند تر مي چرخد
دوست داشتنم
گر مي گيرد
 
ازمن مرنج
تلاش کن
دوستت بدارم
 
 
  

صداي بارش باران
نمي گذارد بگويم
دوستت دارم

 

از درخت دوست داشتن
اگر مي تواني
 پيچک ترديد را جداکن

 

درخت تنهائيم را
با دوست داشتن
 تزيين کردم

 

همه چيز گران و سخت شده
دوست داشتن فقط
ارزان است و ساده
 
 
تا گل محمدي حسد نورزد
 دوست داشتنت را
 پنهان کردم 
 
 
 
حس دوست داشتن
به قشنگي دوست داشتن نيست

 
 

تا دوستش نداشتم
ندانستم
که دوستش دارم

 

چون دوستت دارم
سخت ترين کلام
« دوستت دارم » گفتن است

 
 

دلت مي خواهد
دوست بداري يا دوستت بدارند
اگر مي خواهي دوست بداري
دوستت دارم
 
***************

 مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند
.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند
.
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده
.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن
.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام
.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش
!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند
!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید
!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند
!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛

در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
همیشه همینطوری نمیمونه که: زندگی گلابی تر از این حرفاس

Image and video hosting by TinyPic 

+ نوشته شده در هجدهم بهمن 1385 9:22 توسط مهدی |


 
ابن ریاح روایت میکند که مرد نابینایی راکه روز شهادت امام حسین علیه السلام در کربلا حاضر شده بود دیدم ... کسی علت نابینایی اورا سوال کرد .جواب داد :
ما ده نفر رفیق بودیم که برای کشتن حسین (ع)به کربلا رفتیم.ولی من شمشیر و تیر و نیزه به کار نبردم .چون حسین (ع)کشته شد به خانه خود بازگشتم و نماز عشا خواندم و به خواب رفتم . در عالم خواب شخصی نزد من آمد و گفت:" رسول خدا (ص) تو را میخواند . برخیز و اجابت کن ."
گفتم : "مرا با رسول خدا چه کار است؟"
آن شخص در عالم خواب گریبان مرا گرفت و کشان کشان نزد رسول خدابرد
دیدم پیغمر اکرم در بیایانی نشسته و آستینهای خود را بالا زده و حربه ای در دست گرفته و فرشته ای برابر او ایستاده و در دست او نیز حربه ای ایست از آتش . نه نفر از دوستان مرا کشت و به هر کدام که ضربه میزد سر تاپای آنها از آتش فرا میگرفت و میسوزانید .
من نزدیک رسول خدا-ص- رفتم و مقابل او زانو برزمین زدم و گفتم :" السلام علیک یا رسول الله " ولی آن حضرت جواب نفرمود و مدت زیادی مکث کرد . پس از آن سر خود را بلند نمود و فرمود:
"ای دشمن خدا !!! هتک حرمت مرا نمودی و عترت مرا کشتی و حق مرا رعایت نکردی....!!!"
گفتم : یا رسول خدا به خدا قسم من در کشتن فرزندانت نه شمشیر زدم و نه نیزه به کار بردم و نه تیری انداختم.
فرمود :" راست گفتی ولی سیاهی لشکرکشندگان حسین علیه السلام را زیاد کردی ...نزدیک من بیا"
 
من نزدیک آن حضرت رفتم دیدم تشتی پر از خون نزد اوست . به من فرمود "این خون فرزندم حسین است " پس از آن خون به چشم من کشید . چون بیدار شدم تا کنون چیزی را نمی بینم .
 
 
Image and video hosting by TinyPic
 

+ نوشته شده در هفتم بهمن 1385 8:33 توسط مهدی |


X


Home
Email
Bahar20

Archives

مرداد 1387

تیر 1387

اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آبان 1386
مهر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385



Links

تنهایی نمناک من...(تنها ...)
شیــریـــن
امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست(مونا)
تا همیشه(سمیه مهران)
سرزمین رویایی عشق(سمیرا)
بانوی سفید پوش (لیلی)
یادگاری های مجازی ایدا
آمده , یار آمده در بگشایید(یکا)
ماه آبي(مهديه)
قاب بي عكس(تينا)
اكيپ با حال...(ليدا)
دنياي هستي(هستي)
دو كبوتر عاشق
سبز اما عاشق (شيما)
آزاد از قید عشق(الهام)
عشق(یاسمین)
تنها محبت مهربانی(مریم)
شوق زندگی عشق پاک(محبوبه)
خط خطی( عطیه )
غریبه
فصل سرد(هیوا)
رویاهای رنگی(طیبه)
ســــــــــــایـــــــه
بهترین کد های موزیک برای وبلاگ
طـــراح قـــالــب
** احساسی ترین نوشته ها **
کسب درآمد
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
منبع کد آهنگ برای وبلاگ
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های بهاربیست


LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه